اینجانب در سال جدید دچار تحولاتی کاملن ناخواسته شدم که اگه صد سال هم می نشستم واسه زندگیم برنامه ریزی می کردم به این نتایج جالب نمی رسیدم ...
اول از همه این که شب که می شه ها ، یعنی از ساعت 10 که رد می شه آنچنان خواااابی تمام وجودمو در بر می گیره که نگو و نپــــــــــــــرس !
عوضش از اونور راس ساعت 5 صبح چشمام نا خودآگاه باز می شه و دیگه ی دیگه خوابم نمی بره !
که خب زیاد هم بد نیس ، همچی زندگیم رفته رو فاز ِ روال طوری و این حرفا !
این از این !
دوم اینکه آقا دور از جونتون دلم هیششششکیو نمی خواد ! یعنی این تلیف که زنگ می خوره ها همچی رعشه می افته به جونم ... از تصور اینکه الان یه نفر اونور خطه که به این امید زنگ زده که با من گپ بزنه ها دلم می خواد سرمو بکوبم به دیفال ! البته خدمت رفقا عرض کنم که بنده همچنان کمافی السابق جونم در می ره واسه تک تکشون نه که نخوام باهاشون دیالوگ داشته باشما نـــــــــــمـــــــــــی تـــــــــــــــونــــــــــــــــم!
یکی دیگه از تحولات این بنده ی حقیر اینه که
مثل قبل نمی تونم حفظ ظاهر کنم ، یعنی اگر از کسی خوشم نیاد ، یا از حرکت یا حرفی ناراحت بشم ویا اگر حوصله ی صحبت کردن با کسی رو نداشته باشم (حالا می خواد تلفنی باشه یا حضوری) به هیـــــــــــــچ وجه ِ من الوجوه نمی تونم بروز ندم . یعنی ردخور نداره که طرف نفهمه که من ازش ناراحتم یا حوصله شو ندارم یا هر چی ...
بعضیا لطف می کنن خودشون می گیرن قضیه چیه و درک می کنن ولی امان از دست بعضیاااا ... آخ آخ آخ ... آنچنان می زنن به کوچه علی چپ که تو گویی متولد همون کوچه اند! حالا تو بیا بهش بفهمون که بابا جان حسِّت نی !
اگه فهمید !
اینم از تحولات ما در این سال جدید ... حالا خواه پند بگیر نخواستی بشین تا سرت بیاد (؟!)
نظرات () 1.
بیشتر آدما عاشق بهارن ، عاشق طبیعت و هوای خوبن ، مرده ی اینن که آفتاب از صب تا شب بالا سرشون بتابه ، ماکارونی رو از همه ی غذاها بیشتر دوست دارن ، اکثر مردم سگ نگه میدارن و اسب ، دوست دارن با کسی باشن که "خوب" باشه . منظورم از "خوب" دقیقن همون "خوب" ِ یعنی دلشون می خواد طرف مقابلشون مهربون ، راست گوی مطلق ، چشم پاک ، نجیب و ... کلن همه چیز "خوب" باشه ...
اما من برعکس شماهام !
من عاشق پاییز و زمستون و هوای سرد و گرفته و بارونی و برفی ام ... ، روزی که آفتاب تو آسمون دیده نشه و زیر یه من ابر باشه اون روز ، روز ِ منه!
من از طبیعت فقط و فقط دریاشو دوست دارم . از سگ بدم نمیاد اما عاشق گربه ام به خاطر غروری که داره و اینکه احساس نمی کنه چون بهش غذا می دی دینی به گردنش داری.
من دلم می خواد با آدمی آشنا بشم که بتونه دروغ بگه ، بدجنس باشه ، خیانت کنه ، هرزه باشه ، به راحتی "بدترین" آدم روی زمین باشه ... اما ... به خاطر شخص بنده ! هیچ کدوم از این کاها رو توی رابطه با من انجام نده و فقط برای اینجانب "بهترین" باشه .
امیدوارم منظورمو درک کرده باشید چون بیشتر از این حوصله ندارم براتون بشکافم .
و صد البته امیدوارم اینو هم یادتون باشه که قصد آشنایی با کسی رو ندارم ! اینو صرفن محض اطلاع عمومی گفتم و اینکه خب یه بخشی از من بود که به نمایش گذاشتم !
2.
مامی جان زحمت کشیدن و رفتن 5کیلو پرتقال خونی! خریدن ، که خب عین آمار دریق از یک قطره خون که توی یه دونه از این پرتقالا مشاهده بشه !
چند شب پیش با مامی و روژین جانمان در حال ولو اینگ پای تی وی جادُن خالی ، دلدُن نخواد(اصفهونی بُخونین) درحال تناول میوه نیز بودیم . این "مهم" رو به مامی جان گوشزد کردیم که : با اینکه خیلی لطف کردین که میوه تهیه فرمودین و خب البته دستتون هم درد نکنه اما خب مادر من چه کاااری بود آخه ؟ اینا حتا نارنجی هم نیستن چه برسه به قرمز! روژین جان هم نظر دادن که : به نظر من بریم هر چی از پرتقالا مونده رو بکوبونیم تو سر ِ آقاهه که اینا رو به اسم پرتقال ِ تو سرخ به ما انداخته !
در همین اثنا (؟) مامی جان با نهایت نا امیدی یه دونه از پرتقالا رو برداشتند و در حالی که از وسط نصف می کردن با عجز و ناراحتی فرمودند (رو به خدا) : خدایا ، این توش سرخ باشه !!!
در کمال ناباوری و در مقابل چشمهای گرد شده ی ما داخل پرتقال سرخ که چه عرض کنم ، زرشکی بود !
و اون موقع بود که مامی جانمان به پیامبری مبعوث شدند و با نشان دادن این معجزه ما به ایشان ایمان آوردیم!
3.
چند روز پیش از یه شماره ی عجیب و غریب برای اینجانب چهار عدد اس ام اس اومد بدین شرح که :
سلام من آنتونی دیویس هستم از شمال آفریقا و یک پروپزال دارم و بلاه بلاه بلاه بلاه
و در آخر هم ازم خواسته بود اسم کامل و رزومه مو به ایمیلی که در بالا ذکر شده بود ایمیل کنم براش ( و خب طبیعتن تمام این ها به انگلیسی)!!!!!
اولین چیزی که به ذهن آدمیزاد ِ این دوره و زمونه می رسه اینه که خب احتمالن یه نفر خواسته بخنده رفته از این شماره عجیبا گرفته و شروع کرده به اسگل کردن ِ خلق ِ خدا !
ولی خب اینجور آدما معمولن بی خیال نمی شن به این سادگیا ، یعنی تا یه نفر به قتل نرسه این وسط طرف دست بردار نیست و خب البته موضوع زیاد جذابی رو هم انتخاب نکرده واسه ی خندیدن !
اما از اونجایی که جناب آقای "دیویس" به همین چهار تا اس ام اس افاقه کردند و دیگه دنبال ماجرا رو نگرفتن ما (خودمون به تنهایی) به این نتیجه رسیدیم که این آقا یک شخصیت حقیقی و حقوقی می باشند ! ولی هنوز درک نکردیم که یعنی انقدر علم دنیا پیشرفت کرده که ایشون از طریق چارتا اس ام اس به ما و سند ِ رزومه مون براشون پروپزالشون تکمیل می شه به حول و قوه ی الهی؟؟؟؟؟
اگه می دونستم انقدر راحته خب به جای اون همه پول و وقت و اعصابی که گذاشتم سر پایان نامه م می رفتم یه وام ِ بدون بهره می گرفتم یه چل پنجاتا اس ام اس همیطوووو سند می کردم به سراسر جهان و ایمیلمو می دادم می گفتم رزومه هاتونو بفرستین من نمره بگیرم خووو!
تازه شاید این وسط مسطا مرد ِ زندگیمو هم پیدا می کردم ! بعدشم هموطووو اس ام اسی خطبه ی عقدو جاری می کردیمو من این سر دنیا ، اونم اون سر دنیا به زندگیمون ادامه می دادیم .
چه می دونم والا خدا رو چه دیدی !
پ.ن. : بعضی وقتا انقدر خریت و ساد لوح وارانه عمل می کنم که بعدش دلم می خواد دست بندازم این دهن منو جر بدم از حرص!
همینجوری ، صرفن جهت اطلاع گفتم !
پ.ن. : حوصله مان به طرز غریبی گم شده است ، از یابنده تقاضا می شود آن را به نزدیک ترین صندوق پست انداخته و فورن محل را ترک کند. با تشکر!
پ.ن. : دقت کردین بعضیا به طرز عجیبی مریضی "خود جذاب پنداری" دارن؟ من در شبانه روز از این آدما زیاد می بینم ... می بینین چه روزگار قشنگی دارم من؟
پ.ن.: یه سلکشن زدم توووووووووپ! .... اسمشو گذاشتم "غَمسلکشن" ! از اولراهنمایی تا همین هفته ی پیش هر چی آهنگ شنیدم که اشکم باهاش در اومده، توش زدم ! البته هنوز نوبت خودم نرسیده که گوشش بدم چون همیطو دس به دس داره دست بروبچز می چرخه ! :)))))
نظرات () بزارین با یه اتفاق فان شروع کنم (چون بعدش می خوام ضجه بزنین به حالم)
این اتفاق همین امروز صبح افتاد :
بـــعــــله !!!
همچین پدر ِ یکدنده ای دارم ! نخواد جواب بده حاضر ِ هویتشو هم عوض کنه حتی! :))
آقا اوایل پاییز یه باد و برف و بورانی اومد یادتون میاد؟؟؟ نه؟ به جهنم ! ما اون موقع درگیر یه سرماخوردگی پیچیده شدیم که هنوز که هنوز ِ درگیرشیم!!! یعنی تو زندگیم یه بار فقط اینجوری سرما خوردم که اونم زمانی بود که مهدکودک می رفتم ، از 6 صب با مامی میزدیم بیرون بعد ِ مهد هم می رفتم مدرسه ی مامانم تا عصر بعدشم تو اون برف و بوران اون موقع دوتایی برمی گشتین خونه و منم اصرار داشتم با اون خستگی و سرما حتمن بازی کنم بعد بخوابم (و البته اون موقع به دلیل مشکل کوچولویی که داشتم) سرماخورده بودم و یه 5 6 ماهی ، من هفته ای 6تا پنی سیلین نوش جون می کردم !
خلاصه بعد از اون موقع یادم نمیاد اینقدر مدت طولانی "سرماخورده" باشم ! اونم به این شدددت!
هر دو هفته یه بار (علیرغم اون همه دارو که می خورم) برمی گرده و تنها وجه مشترکش با نوع ِ دو هفته پیشش ، تب ِ شدیدمه ! وگرنه هر دفعه سورپرایزم می کنه مثلن :
دفعه ی اول: تب و لرز ، زکام ، بدن درد
دفعه ی دوم: تب ، سرفه های شدید ، گلو و سینه درد
دفعه ی سوم : تب ، آبریزش ِ چشم و بینی
دفعه ی چهارم : تب ، گرفتگی بینی ، سرفه ، خارش ِ مجرای تنفسی
بازم بگم؟
خلاصه که خدا واسه دشمنتون نخواد!
من یه نفر رو می شناسم که یه پسری تو زندگیشه . این آقا پسر گل ، خیلی پسر خوبیه ، اصلن همه چی تموم ! یه چیز می گم یه چیز می شنوی... و صد البته دختره هم لنگه نداره ... ماه ِ مااااه!
خلاصه این آقا پسر الان چند سالی می شه که این رفیق ما رو می خواد ... می خواداااا! البته از حق نگذریم دوست ما هم اونو کم دوست نداره . این وسط مسطا اینا یه مدت به هم زدن و هر کدوم رفتن پی زندگیشون . بعد چند وقت دختر ِ که از پسر ِ بی خبر بود با یه نفر آشنا شد و قرار شد ازدواج کنن . در همین حین و بین پسره زنگ زد دوباره به دختره ، دختره علیرغم علاقه ش به پسره بهش گفت که داره ازدواج می کنه و نمی تونه با اون باشه ... پسره رفت و بعد از چند وقت دختره با اون نامزدش به هم زد . پسره دوباره بهش زنگ زد و دوباره برگشتن پیش هم ، اما یه مشکل کوچیک وجود داشت ، اونم این بود که پسره با اینکه هنوز عاشق دختره بود اما نمی تونست به خودش بقبولونه که این دختره یه مدت با یه نفر دیگه بوده ... بنابراین شروع کرد به ناسازگاری ، هر سازی زد دختره رقصید اما بازم پسره نمی تونست فراموش کنه ...
این داستان رو مخم بود باید واسه یه نفر تعریفش می کردم ... الان حالم خوبه :)
الان که دارم این پست رو می نویسم شب ِ ولنتاین ِ . من هیچ حسی ندارم ، آی لاو یو پی ام سی ....
دلم سفر می خواد ... اما دلم می خواد یه جای جدید برم ، یه جایی که تا به حال نرفته باشم ... ترجیحن دریا هم داشته باشه ، دلم دریا می خواد .
امشب دوباره هوس کردم مداد رنگیامو از تو کمد در بیارم :)
دلم نون خامه ای می خواد ، خوکچه ی هندی می خواد ، جامدادی می خواد ، چوب جادویی هری پاتر می خواد .... راستی گفتم هری پاتر یادم اومد ، در حال تماشای سریال "secret circle" تا یه جاییش اوکی بود همه چی ، یهو آسمون چِسبید به زِمین ! زیرنویس یهو عجیب غریب میشه . از چند تا سایت معتبر هم دوباره دانلود کردم زیرنویسشو بازم نمییییشه ! جای حساس بود خووووووو! سام بادی هلپ می پلیییز ! منتظرما!
پ.ن:من مثل تو فکر نمی کنم ...
شبیه تو لباس نمی پوشم ...
سلیقه م با تو فرق می کنه ...
نوع تربیتم با تو فرق داره ...
می دونم سخته یه نفر رو که شبیه ما فکر نمی کنه ، مثل ما نمی گرده ، سلیقه ش با ما فرق داره و ..... رو دوست داشت .
اما من با تو فرق دارم !
من می تونم یه همچین آدمی رو دوست داشته باشم !
نظرات () من عاشق این داستانم :
یک سال بعد از آشناییشان، مادر لیلا وقت معرفی علی به عمهی لیلا که تازه از آمریکا آمده بود گفت «علیآقا، نامزد لیلا جان».
*
پارچهفروش گفت «ژرسهاش حرف نداره! به درد همه چی میخوره. بُلیز، دامن، لباس.»
لیلا گفت «راستش نمیدونم. تو چی میگی رؤیا؟»
آن طرف مغازه رؤیا باقی پارچهها را زیر و رو میکرد. برگشت نگاهی به لیلا انداخت و نگاهی به ژرسهی گلدار. گفت «من میگم خوبه، بخر.» بعد رو کرد به پارچهفروش. «آقا، دو متر از این بلوزی کرشه برام ببُر.»
لیلا دست کشید به ژرسهی گلدار و به رؤیا نگاه کرد. «تو که نمیخواستی پارچه بخری.»
پارچه فروش متر فلزی را از زیر توپ ژرسه بیرون کشید و رفت طرف رؤیا. «زرد یا قهوهیی؟»
رؤیا دست کشید به کرشهی زرد، بعد به کرشهی قهوهیی. گفت «زرد یا قهوهیی؟ گمونم ـ زرد! به دامن سرمهیی خوب میاد.»
لیلا گفت «تو که دامن سرمهیی نداری.»
رؤیا به لیلا نگاه کرد. «ها؟ راست میگی، ندارم.» رو به پارچهفروش که متر فلزی را توی دست میچرخاند گفت «آقا، دامنی سرمهیی چی داری؟»
پارچهفروش متر را برد طرف توپهای سرمهیی قفسههای بالا. بعد کرشهی زرد را برید، تا کرد، پیچید لای نیم ورق روزنامه، گذاشت جلو رؤیا و آمد طرف لیلا. لیلا دستهاش را کرد توی جیب و سر تکان داد. «باید با مادرم بیام.» پارچهفروش برگشت طرف رؤیا.
رؤیا گفت «نه، سرمهییهات همهش بوره. باز سر میزنم.» دست لیلا را کشید و از پارچهفروشی بیرون آمدند.
توی کوچه برلن ایستادند منتظر تاکسی. رؤیا به لیلا گفت «کیفتو بده این دست، زیپشو بکش.» بعد دست انداخت زیر بازوی لیلا وگفت «خجالت برای چی؟ مادرت خوب کاری کرد.» درِ تاکسی را باز کرد و گذاشت اول لیلا سوار شود. «بالاخره یکی باید سیخی به علی میزد. هیچ معنی داره که ـ» یکنفس حرف زد.
لیلا از پنجرهی تاکسی بیرون را نگاه میکرد و ناخن شستش را میجوید. رؤیا سرش را برد جلو به راننده گفت «لطفاً همین جا.»
وقت پیاده شدن به لیلا گفت «امشب پشتشو میگیری. باشه؟»
لیلا شستش را از ذهن درآورد. «باشه.»
*
از سینما که آمدند بیرون حمید به علی گفت «باز دو ساعت از کار و زندگی انداختیمون.»
لیلا گفت «فیلمش خیلی هم بد نبود.»
علی پاکت خالی تخمهی آفتابگردان را پرت کرد توی جوی آب. «فیلم که مزخرف بود، عوضش ــ» سرش را برد دم گوش حمید و پچ پچ کرد. بعد زد زیر خنده.
لیلا خودش را زد به نشنیدن.
حمید گفت «جون به جونت کنند آدم نمیشی. خداحافظ، من باید برم شرکت.»
علی گفت «شب چکارهای؟ من و لیلا میریم پیتزایی. تو و رؤیا میاین؟»
حمید سرش را از پنجرهی تاکسی بیرون کرد و داد زد «نه.»
لیلا لبخند زد و دست انداخت زیر بازوی علی.
*
توی پیتزا فروشی نبش خیابان مدیری لیلا با نی پلاستیکی نوشابه بازی میکرد. «مامان سراغتو میگرفت.»
علی تکهای پیتزا گاز زد. «چرا؟ میخواد باز مراسم معارفه راه بندازه؟» پیتزا را نیم جویده قورت داد و ادای مادر لیلا را درآورد. «علی آقا، نامزد لیلا جان.» و خندید. لیلا نخندید.
علی درِ سس گوجه فرنگی را باز کرد. «انگار تو هم بدت نیومد؟»
لیلا آب دهانش را قورت داد. «خب، چه عیبی داره؟»
علی سس ریخت روی پیتزا. «چی چه عیبی داره؟»
«که نامزد کنیم.»
علی سس را گذاشت روی میز. «چه فرقی داره؟»
«چی چه فرقی داره؟»
«که نامزد بکنیم یا نکنیم.»
لیلا نفس بلندی کشید و زُل زد به علی. «اگه فرقی نداره پس بکنیم.»
علی نی توی بطری را درآورد انداخت روی میز، نوشابه را برداشت، خورد، بطری را گذاشت روی میز و گفت «خب، بکنیم.»
سرمیز دست چپ زنی به بچهاش گفت «تو که پیتزا دوست داشتی.»
سر میز دست راست مرد جوانی به در ورودی نگاه کرد.
دستهای لیلا پرید جلو، خورد به بطریهای نوشابه و سس گوجه فرنگی و دستهای علی را چسبید. تکهی سوم پیتزا از دست علی افتاد روی شیشهی سس که دمر شده بود روی نمکدان که افتاده بود کنار بطریهای سرنگون نوشابه. نوشابه روی رومیزی پلاستیکی راه افتاد و رسید به لبهی میز. لیلا با چشمهای پراشک به علی نگاه کرد. علی سرش را زیر انداخت. روی شلوار سفید علی لکهی قهوهیی بزرگی داشت شکل میگرفت.
*
مادر لیلا لیوان شربت آلبالو را گذاشت جلو علی و برای سومین بار گفت «واویلا از گرما!»
علی از جا بلند شد. «لیلا چرا نمیاد؟ برم صداش کنم.»
مادر لیلا چینهای دامنش را صاف کرد و گفت «تشریف داشته باشین علی آقا. میخواستم باهاتون حرف بزنم.»
علی نشست.
*
جان وین دستها آماده روی هفت تیرهای دو طرف کمربند، از وسط خیابان خاکی میگذشت و زیر چشمی دوروبر را میپایید.
حمید نشسته بود کنار رؤیا. زُل زده بود به تلویزیون و تخمه میشکست.
رؤیا پاهاش را دراز کرده بود روی میز چهارگوش، جلو راحتی سه نفره. خیره به تلویزیون با تلفن حرف میزد. «شکر خدا مادرت هست، و الا تا آخر عمر عین رُمی شنایدر نامزد آلن دلون میموندی.»
توی خیابان خاکی هیچ کس نبود. جز چند تا اسب که به نردهای بسته شده بودند. کنار نرده یک بشکه بود. پشت بشکه پسر بچهای قایم شده بود و جان وین را میپایید.
حمید کاسهی تخمه را گذاشت روی میز و پا شد. جلو پاهای دراز شدهی رؤیا ایستاد و زد به ساق پاش. رؤیا تکان نخورد.
جان وین از جلو بشکه گذشت. حالا پشتش به پسر بچه بود.
حمید از روی پاهای رؤیا پرید، رفت صدای تلویزیون را بلند کرد، برگشت نشست.
پسر بچه دستش را با هفت تیر اسباب بازی بلند کرد و داد زد «دستا بالا!»
رؤیا توی گوشی گفت «ترس نداره. مادرت خیلی خوب کاری کرد. مردها رو مدام باید هُل داد.»
حمید زیر لبی گفت «لعنت به گراهام بـِل.»
رؤیا توی گوشی گفت «چرا نمیفهمی؟ مهم خواستن یا نخواستن علی نیست. مهم اینه که تو چی بخوای.»
جان وین پسر بچه را نشانده بود روی پاهاش و داشت هفت تیر واقعی خودش را نشانش میداد. زن جوانی با دامن بلند و کلاه لبهدار، سبدی را که دردست داشت گذاشت زمین و دست پسر بچه را گرفت کشید. «چند بار گفتم با غریبهها حرف نزن؟» جان وین ایستاد و کلاهش را برداشت.
رؤیا توی گوشی گفت «باشه، حتماً. پس دوستی به چه درد میخوره؟ خداحافظ.»
جان وین پشت سر زن داد زد «خانوم! سبدتون جا موند!»
حمید کاسهی تخمه به دست بلند شد، صدای تلویزیون را کم کرد و غـُر زد «شد توی این خونه ما راحت یه فیلم تماشا کنیم؟»
رؤیا جواب نداد.
زن جوان سیبی از توی سبد درآورد، داد دست جان وین و لبخند زد. رؤیا پاها دراز روی میز و خیره به تلویزیون لبخند میزد.
*
توی ساندویچ فروشیِ خیابان فرشته، علی ادای مادرلیلا را درآورد. «اگه بخاطر مسائل مالیه، من و پدرش کمک میکنیم.» گاز بزرگی از ساندویچ زد. تکهای برگ کاهو و پوست گوجه فرنگی از گوشهی لبش آویزان شد. «مسألهی مالی، هه!»
لیلا کاغذ شمعی دور ساندویچش را ریز ریز میکرد. «پس چی؟»
«چی پس چی؟»
«پس چرا نمیخوای عروسی کنیم؟»
پوست گوجه فرنگی چسبید به سق علی و به سرفه افتاد. لیلا دستپاچه بطری نوشابه را داد دستش. از شدت سرفه توی چشمهای علی اشک جمع شد.
*
مرد بنگاهی گفت «متراژش یاد نیست، اما عوضش جمع و جور و راحته. چشمانداز قشنگی هم داره.»
لیلا و علی از پنجرهی اتاق نشیمن بیرون را تماشا کردند. توی کوچه یک درخت چنار بود. بنگاهی از توی اتاق خواب گفت «گنجه به این جادار دیده بودید؟»
لیلا دوید به اتاق خواب وسرش را کرد توی گنجه. علی آمد به اتاق خواب و از پنجره نگاهی به بیرون انداخت. «چشمانداز این اتاقم خیلی قشنگه!» لیلا سرش را بیهوا چرخاند. پیشانیاش خورد به در گنجه. بنگاهی سرفه کرد. توی خرابهی جلو پنجرهی اتاق خواب دو تا سگ دنبال هم کرده بودند.
علی از حمام داد زد «وانش چرا این قدر کثیفه؟» لیلا و بنگاهی خم شدند نگاه کردند. بنگاهی دست کشیسد به جدارهی وان. «لکهی رنگه. خانمی که قبلاً مستأجر اینجا بود نقاشی میکرد. چیزی نیس، با وایتکس پاک میشه.» لیلا رو به علی گفت «حتماً پاک میشه. خودم پاکش میکنم.»
*
علی کاغذها را پخش کرده بود روی میز جلو راحتی و با ماشین حساب جمع و تفریق میکرد. لیلا وان را پر کرده بود از آب و وایتکس و خیره شده بود به لکهها.
علی با خودش گفت «نشد.»
لیلا چند بار زیر لبی گفت «نه، تمیز نمیشه.» راهاب وان را باز کرد، در وایتکس را بست و دستکشهای لاستیکی را درآورد. آمد به اتاق نشیمن.
علی گفت «نمیخونه.»
لیلا گفت «چی؟»
علی جواب نداد.
لیلا گفت «نمیریم؟»
علی سرش را بلند کرد زُل زد به لیلا. لیلا دستکشها را گذاشت توی ظرفشویی آشپزخانه که با یک پیشخوان از اتاق نشیمن جدا میشد. «شام منزل حمید و رؤیا. یادت رفت؟»
علی ماشین حساب را خاموش کرد.
لیلا با عجله گفت «ولی اگه هنوز کاری داری ــــ»
علی کتش را از روی دستهی راحتی برداشت. «حوصله ندارم. فردا توی شرکت تمومش میکنم.»
لیلا پا به پا شد. «پس اضافهکاری ـــ »
علی کتش را پوشید. «نترس، بیاضافهکاری هم پول وایتکس تو در میاد.» خندید. یقهی کتش تا شده بود.
لیلا به شلوار علی نگاه کرد. «شلوار خاکستریتو از خشکشویی گرفتم.»
علی به شلوارش نگاه کرد. «همین چه عیبی داره؟»
ته ماندهی آب وان هو کشید رفت توی فاضلاب.
*
اتاق نشمین حمید و رؤیا پر از گل مصنوعی بود. کاغذی، پارچهیی، شمعی. باقیماندة نمایشگاهی که رؤیا بعد ازتمام کردن دورةی گلسازی ترتیب داده بود.
حمید و علی از خاطرات دبیرستان البرز میگفتند.
«چه حافظهای! بعدِ بیست سال تا گفتم آقای مجتهدی حتماً اسم من خاطرتون نیست گفت ‹چطور ممکنه علی بیغم همیشه عاشق فراموشم بشه›.»
حمید خندید. «خودش اسمو روت گذاشت. سال چندم بودیم؟ سر امتحانا پشت هم ورقه سفید دادی. عوض درس مدام شعر عاشقونه میخوندی.»
علی چوب کبریت را از لای دندان درآورد و قاه قاه خندید.
توی آشپزخانه لیلا سالاد هم میزد. «با وایتکس هم پاک نشد. علی هر بار حموم میکنه کلی غـُر میزنه.»
رؤیا خورش فسنجان را ملاقه ملاقه میریخت توی کاسهی چینی. «علی از کی تا حالا وسواسی شده؟»
*
مادر لیلا سبزی خرد میکرد. لیلا پشت داده بود به پنجرهی آشپزخانه. از حیاط صدای آبپاشی میآمد.
مادر لیلا گفت «خدا عمرش بده. با این همه گرفتاری که داره ده کیلو سبزی برام پاک کرد.»
لیلا رفت طرف قفسهی آشپزخانه، از توی سینی کنار سماور استکان دمر شدهای برداشت. «چای بریزم؟»
تق تق کارد روی تختهی سبزی قطع شد. «چه سیسمونی مفصلی هم تهیه میبینه.»
لیلا استکان چای به دست، تکیه داد به قفسهی آشپزخانه.
تق تق شروع شد. «وسایل اتاق خواب و لباس و پتو و خلاصه همه چی رو آبی خریده. دخترش سونوگرافی کرده گفتند بچه پسره.»
لیلا کتابی را که روی قفسهی آشپزخانه بود برداشت: علوم تجربی سال اول راهنمایی. ورق زد. «این مال کیه؟»
مادر لیلا سرش را بلند کرد. «آخِی! حتماً مال پسرشه. طفلک جا گذاشته. از همه چی دوازده تا، ملافه و روبالشی و زیرپرهنی و پیشبند.»
لیلا خواند «حلالهایی برای لکهای معمولی : سبزی با صابون و الکل، ید با تیوسولفات سدیم، آدامس با تترا کلرید کربن ــــ»
از حیاط هنوز صدای آبپاشی میآمد.
لیلا گفت «کاغذ مداد کجا داری؟»
مادر لیلا سبزیهای خرد شده را کیسه کیسه میکرد. «توی کشوی دست چپ. دستت درد نکنه، چند تا ‹آش› بنویس چند تا ‹کوکو› بذارم توی سبزیها. حواس که ندارم، قاطی میکنم.»
لیلا نوشت «رنگ با تینر.»
مادر لیلا نگاهش کرد. «من کی باید سیسمونی درست کنم؟»
لیلا رفت طرف پنجره. «بابام روزی چند دفعه باغچه آب میده؟»
*
لیلا به خواربارفروش گفت «تینر دارید؟»
خواربارفروش گفت «تینل؟ رنگ فروشا تینل دارن، خانوم.»
*
لیلا توی مغازهی رنگ فروشی منتظر ماند تا نوبتش شد.
با رنگ فروش احوالپرسی کرد. بعد گفت «با تینر هم پاک نشد.»
رنگ فروش گفت «پس لک رنگ نیست. هر چه هست، چارهاش جوهر نمکه. فقط خیلی مواظب باشین رو دست و بالتون نریزه. دستمالی، حولهای، چیزی بگیرین جلو دماغ و دهنتون. بوش خیلی تنده.»
لیلا یادش رفت دستمالی، حولهای، چیزی بگیرد جلو صورتش. جوهر نمک روی لکههای وان چند باری فش کرد و ساکت شد. لیلا باورش نشد. سرش را برد جلو نگاه کرد. اثری از لکهها نمانده بود. از خوشحالی جیغ زد، بعد به سرفه افتاد.
*
مادر لیلا خودش را توی یکی از راحتیهای باریک دسته فلزی جا داد. «یعنی که چی با کارگزینی دعواش شده؟»
لیلا پتو پهن کرده بود روی پیشخوان آشپزخانه و پیران سفیدی را اتو میزد. «از حقوقش کم کردند. برای غیبتهاش.»
مادر لیلا توی راحتی تنگ جابهجا شد. «خـُب معلومه. آقا تا لنگ ظهر خوابه، توقع اضافه حقوق داره؟»
فشار دست لیلا روی دستهی اتو بیشتر شد.
دستههای راحتی از دو طرف پهلوهای مادر لیلا را فشار میداد. «حالا چه خیالی داره؟ هیچ دنبال کار هست؟»
لیلا اتو را ایستاند روی قفسه. پیرهن را گرفت رو به نور و گفت «لک چی بوده پاک نشده؟»
مادر لیلا یک وری نشست. «میدونستم.»
لیلا زیر لب گفت «قرمه سبزیه.»
مادر لیلا سعی کرد از روی راحتی بلند شود. «از همون اول میدونستم.»
لیلا پیراهن را آورد پایین. «پریشب ریخت روش.»
مادر لیلا از روی راحتی بلند شد. «حالا مگه به این زودی کار پیدا میشه؟»
لیلا گفت «باید بخیسونم توی وایتکس.»
مادر لیلا کیفش را باز کرد. «بابات داد. گفت اگه خواستی چیزی بخری ــــ»
لیلا گفت «شاید هم آب ژاول.»
علی برای خودش پلو کشید توی بشقاب. قاشق را کرد توی کاسهی خورش و دور گرداند. «این قیمهس یا خورش لپه پیاز داغ؟»
لیلا سرش پایین بود. «گوشتو نصف کردم فردا باش کتلت درست کنم.»
علی قاشقش را پرت کرد توی کاسهی خورش. چند تا لپه پرید بیرون. «حالا ما دو ماه بیکار شدیم کارمون کشید به گدایی؟»
لیلا لپهها را یکی یکی از روی رومیزی جمع کرد.
*
لیلا رومیزی به دست وارد خشکشویی سرکوچه شد. «قیمهس. پاک میشه؟»
مرد چشم زاغ پشت پیشخوان رومیزی را وارسی کرد. «چی بهش زدین؟»
لیلا گفت «اول نمک، بعد آب ژاول، بعد وایتکس، بعد بنزین.»
مرد چشم زاغ سرش را بلند کرد، به لیلا نگاه کرد و لبخند پت و پهنی زد. «ماشاءالله خودتون که استادین.»
*
توی پیتزافروشی نبش خیابان مدیری حمید بطری نوشابهاش را گرفت دستش و رو به بقیه گفت «امشب کار پیدا کردن علی رو جشن میگیریم. بیکار شدنشو هم که حتماً یکی دو ماه دیگهس همگی ساندویچ مهمون من.»
علی خندید. لیلا سعی کرد لبخند بزند.
رؤیا به حمید گفت «زبونتو گاز بگیر.» بعد رو کرد به علی. «قول بده به این یکی بچسبی.»
علی یک دست پیتزا و یک دست نوشابه چرخید به چپ، بعد به راست. «قول میدم. فقط بگو به کدوم یکی؟»
دختری از جمع میز دست چپ سرش را گرداند طرف علی. زن جوانی که سر میز دست راست تنها نشسته بود به ساعتش نگاه کرد. حمید با ذهان پر زد زیر خنده. تکهای پیتزا از دهنش پرید بیرون افتاد روی آستین رؤیا. لیلا نمکدان را برداشت و دست رؤیا را کشید جلو.
رؤیا گفت «چکار میکنی؟»
لیلا روی آستین رؤیا نمک پاشید. «یهجایی خوندم رو لک چربی باید فوری نمک بریزی.»
*
لیلا به علی گفت «شب جمعه بگیم حمید و رؤیا بیان پیشمون؟»
علی کتاب میخواند.
لیلا گفت «باقالی پلو درست میکنم با کشک بادمجون.»
علی کتاب را ورق زد.
لیلا چشمش افتاد به چوب پردهی اتاق. چند تا از قلابهای پرده درآمده بود. فکر کرد «یادم باشه فردا درستش کنم.» به علی نگاه کرد. «دو جور غذا کم نیست؟»
علی کتاب را بست و پا شد. شال گردن پشمی قرمز را از روی دستهی راحتی برداشت.
لیلا پرسید «زود برمیگردی؟»
علی چوب کبریتی کرد توی دهن. «برمیگردم.»
درآپارتمان که بسته شد، لیلا کتاب را برداشت و باز کرد. خواند: عاشقانهای برای سرو. فکر کرد «چه قشنگ.»
*
جلو دانشگاه شلوغ بود. لیلا به کتابفروش گفت «کتاب شعر میخواستم.»
جوان کتابفروش از پشت عینک مستطیل بزرگ به لیلا نگاه کرد. لیلا گفت «شعر عاشقانه.»
کتابفروش عینکش را برداشت ولبخند زد.
لیلا سرخ شد. «هدیهست.»
کتاب فروش لبخند کجی زد.
لیلا گفت «برای سالگرد ازدواجم.»
کتاب فروش ردیف کتابهای شعر را نشان داد.
*
پیرمرد دست فروش ده بیست جلد کتاب کهنه چیده بود کنار پیادهرو.
پای لیلا خورد به یکی از کتابها. کتاب باز شد. لیلا گفت «ببخشین.» خم شد کتاب را ببندد. وسط صفحهی باز شده خواند: «آرد سیبزمینی را گرم کرده روی لک خامه بپاشید ـــ» کتاب را بست و روی جلد را نگاه کرد : راهنمای لکهگیری. تألیف بانو ح.م. تاریخ چاپ : یک هزار و سیصد و بیست شمسی.
لیلا سر بلند کرد. دست فروش خیلی پیر بود.
*
لیلا گردگیری میکرد که تلفن زنگ زند. «بله؟»
«علی هست؟»
لیلا دستمال نمدار را کشید روی تلفن. «نخیر. شما؟»
«شما خواهرش هستین؟»
لیلا دستمال نمدار را کشید دو طرف تلفن. «نخیر. شما؟»
آن طرف سیم جواب نداد.
لیلا دستمال راتوی دستش مچاله کرد. «شما؟»
آن طرف سیم گوشی را گذاشت.
لیلا هم گوشی را گذاشت. دستمال نمدار را کشید روی گوشی. به تلفن نگاه کرد. انگشتش را کرد توی دستمال و از سفر شمارهگیر شروع کرد به تمیز کردن سوراخ شمارهها. به یک که رسید زد زیر گریه.
*
رؤیا جعبهی دستمال کاغذی را از این طرف میز آشپزخانه سُراند طرف لیلا که رو به روش نشسته بود.
لیلا با دستمال کاغذی مچاله هر دو چشمش را خشک کرد، دماغش را بالا کشید و گفت «دستمال دارم.»
رؤیا دست زیر چانه به لیلا نگاه میکرد. «این جور که تو شروع کردی یه جعبه هم کمه.»
لیلا از نو زد زیر گریه.
رؤیا پا شد چای ریخت. یک فنجان گذاشت جلو لیلا، یک فنجان جلو خودش. نشست. «با گریه که کار درست نمیشه.»
لیلا وسط گریه گفت «میگی چیکار کنم؟»
رؤیا از جیب لباس خانهی گشادش لاک ناخنی درآورد. «عیب نداره من لاک بزنم؟» لیلا سرش را تکان داد.
رؤیا شیشهی لاک را تکان داد. «قهر کن برو خونهی مامانت اینا.»
لیلا دستمال کاغذی خیس را کرد توی آستینش. «خب، بعد چی؟»
رؤیا با درلاک ور میرفت. «این چرا وا نمیشه؟»
لیلا دستش را برد طرف جعبهی دستمال کاغذی. پنج شش تا دستمال با هم درآمد. «مادرم بفهمه میگه: ‹من ازاول میدونستم›.»
رؤیا زور زد در لاک را باز کند. «پس بمون جواب تلفن دوست دخترهای آقا رو بده.»
لیلا دستمالهای کاغذی را کُپه گذاشت روی صورتش و باز زد زیر گریه.
رؤیا گفت «لابد کم کم خونه هم میاردشون.» و شیشهی لاک به دست پا شد.
لیلا به هق هق افتاد.
رؤیا شیشهی لاک را گرفت زیر شیر آب گرم. «پس لااقل باهاش حرف بزن. بگو قضیه رو فهمیدی. بگو خیه پَسته. بگو اگه یه دفعه دیگه ــــ»
لیلا کُپهی دستمال را از روی صورتش برداشت. «اگه یه دفعه دیگه چی؟»
رؤیا گفت «وا شد!»
لیلا ناخن شستش را جوید.
رؤیا شست چپش را لاک زد. نگاهی به ناخن نارنجی انداخت و گفت «ما رو باش فکر کردیم عروسی کنین آدم میشه.»
لیلا فنجان چای را توی نعلبکی چرخاند. «با همه چیزش ساختم.»
رؤیا شست راستش را هم نارنجی کرد. «اشتباهت همین بود.»
لیلا دماغش را بالا کشید. «دو سال تموم.»
رؤیا شیشهی لاک را گذاشت روی میز. «چند روزی که خونهی بابات موندی به غلط کردن میفته.» آرنجهاش را گذاشت روی میز، انگشتهاش را از هم باز کرد و فوت کرد به ناخنهاش. لیلا دستمال کاغذیها را ریز ریز میکرد.
رؤیا فنجان چای را دو انگشتی برداشت. «نفهمیدی طرف کی بود؟» لیلا ریزههای دستمال کاغذی را روی میز کود کرد. «چرا، تو هم میشناسیش.»
بالا تنهی رؤیا پرید جلو. «کی؟» آرنجش خورد به فنجان چای و فنجان افتاد روی شیشهی لاک و لاک دمر شد. چای و لاک ناخن ریخت روی لباس خانهاش. داد زد «واااای!»
لیلا از جا جست. «نترس، الان پاکش میکنم.»
چند دقیقه بعد جای لک یک دایرهی خیس بود.
*
لیلا نشسته بود روی راحتی دسته فلزی. علی دست توی جیب شلوار، پشت به لیلا از پنجره بیرون را نگاه میکرد. بیرون توی کوچه سگی زیر درخت چنار خواب بود. لیلا دستمال کاغذی را توی دست مچاله کرد. «قول میدی؟»
علی به سگ نگاه کرد که بیدار شده بود. از پنجره دور شد و خمیازه کشید. «آره.» زیر درخت چنار سگ خودش را کش و قوس داد.
*
رؤیا گفت «تو چه سادهای که باور کردی.»
لیلا پالتوی رؤیا را داد دستش. «بیا، دیدی تمیز شد؟»
رؤیا پالتو را گرفت. برد عقب و نگاهش کرد، آورد جلو و نگاهش کرد. بعد به لیلا نگاه کرد. گفت «جادو جنبل بلد شدی؟»
لیلا درِ خانه را بست. رفت جلو پنجره ایستاد درخت چنار توی کوچه را تماشا کرد. نفس بلندی کشید و لبخند زد.
*
لیلا نشسته بود روی راحتی دسته فلزی. میخواند «برای پاک کردن لک خون ـــ» تلفن زنگ زد.
لیلا به تلفن نگاه کرد و ناخن شستش را جوید. تلفن زنگ میزد.
کتاب را بست گذاشت روی میز. تلفن زنگ میزد.
لیلا شستش را از دهن درآورد و پا شد. «بله؟ سلام، خوبی؟ حمید از اصفهان برگشت؟ کدوم دختر خالهات؟ گفتی آب انار روی ابریشم؟ صبر کن.»
کتاب بانو ح.م. را ورق زد. بعد یادداشتهای خودش را که لای کتاب گذاشته بود زیر و رو کرد. «خب، بنویس ــــ »
تمام که شد گفت «به حمید سلام برسون. به دختر خالهات هم بگو بعد از این با لباس ابریشمی هوس آب انار نکنه ـ آره، مگه با لکهگیری مشهور بشم ـ حالش بد نیست. چند روزه بزنم به تخته دعوا نکردیم. باشه ـ خداحافظ.»
برگشت نشست روی راحتی و خواند «برای پاک کردن لک خون از البسهی الوان، آب و نشاسته را خمیر نموده روی لک قرار داده بگذارید خشک شود، آنگاه با آب داغ و آمونیاک بشویید و بعد ــــ» لیلا سرش را تکان داد. گوشهی تکه کاغذی نوشت : «روی لکهی خون نباید آب گرم ریخت.» بعد یادداشت را تا کرد گذاشت لای کتاب.
روزنامه پهن کرده بودند کف زمین و باقالی پاک میکردند.
رؤیا گفت «جدی میگم، پیدا کردن شاگرد ازمن، درس دادن از تو.»
لیلا گفت «حرفا میزنی. کی پول میده بیاد کلاس لکهگیری؟»
رؤیا دست کرد از توی کیسهی پلاستیکی مشتی باقالی برداشت. «همونایی که میزن کلاس سبزیآرایی، تزیین سفرهی عقد، چه میدونم، صد جور از این کلاسها.»
لیلا پای خواب رفتهاش را دراز کرد. «اقلاً اونا اسمشون پرآب و تابه؛ قشنگه. کلاس لکهگیری اُملی نیست؟»
«به این شل و ولی که تو میگی، آلن دلون هم اُملیه.»
لیلا به زحمت پا شد، پایش را مالید و رفت طرف پنجره.
رؤیا باقالی درشت را قاچ داد و گفت «باید یه اسم دهن پُرکن پیدا کنیم، مثلاً ــــ»
دو تا سگ دور درخت چنار توی کوچه عقب هم کرده بودند. لیلا با خودش گفت «باز دیر کرد.»
رؤیا گفت « فهمیدم! کلاس لکهگیری چینی! واااای!» کرم سبز گنده را پرت کرد وسط باقالیها.
*
علی پا شد. پالتویش را از روی دستهی راحتی برداشت و داد زد «کی بود عین سقز چسبید ته کفش که نامزد کنیم؟ کی مغز جوید که عروسی کنیم؟ کی شعار میداد هیچ کی حق نداره اون یکی رو عوض کنه؟» پالتو را پوشید. «همینه که هست!»
*
لیلا زیر لحاف تکیه داده بود به بالش و مقدمهی کتاب بانو ح.م. را میخواند. «زن بیهوده وظایف خود را بیرون از محیط خانه و خانواده جستجو میکند، زیرا اگر براستی وظیفهشناس باشد میتواند بزرگترین وظایف ملی و نوعی و انسانی خویش را در محیط پاک و مقدس خانه انجام دهد. زن وظیفهشناس مانند مشعلی فروزان پیوسته در قلب خانواده میدرخشد و پیرامون خویش را از نور صفا و پاکی و صمیمیت روشن میسازد ـــ»
لیلا به ساعت روی پاتختی نگاه کرد، خمیازه کشید و برگشت به مقدمه. «مرد هر بامداد از خانه بیرون میرود و تا شام تاریک با مشکلات گوناگون و فراوانی روبهرو شده مبارزه میکند. شب هنگام که به خانه باز میگردد حاصل دسترنج روزانه را تسلیم همسر خود مینماید. زن است که در این موقع باید هنر و مهارت خود را نشان داده از آنچه شوهرش به دست او میسپارد هزینههای روزمره را تأمین نموده قسمتی را هم برای روز مبادا اندوخته و ذخیره سازد ــــ»
لیلا کتاب را گذاشت روی لحاف و گوش تیز کرد. فکر کرد «صدای کلید بود؟» بعد با خودش گفت «همسایه بغلی.» باز کتاب را برداشت. «ـــ شاید بانوان بر نویسنده ایراد کنند که درآمد این روزها تکافوی هزینههای هر روز را هم نمیدهد چه رسد که از آن مقداری هم ذخیره کنیم. پس اجازه بدهید عرض کنم که نگارنده که خود همسر مردی فداکار و با ایمان و صاحب دو فرزند دلبند است، در اثر تجربههای سالیان متمادی به این نتیجه رسیده است که میتوان با طرقی بس ساده در هزینههای زندگی صرفهجویی کرد. آیا هرگز لباس کرپ دوشین گران قیمتی را که همسرتان با عرق جبین برایتان ابتیاع کرده، تنها به این دلیل که لک کرم دومان یا خورش فسنجان بر آن افتاده از ردیف لباسهای گنجه خارج کرده به خدمتکار خویش بخشیدهیید؟»
لیلا خوابش گرفته بود. دوباره به ساعت روی پاتختی نگاه کرد. بعد عکس بانو ح.م. را که زیر مقدمه چاپ شده بود تماشا کرد. زن جوانی با ابروهای باریک، تقریباً وسط پیشانی که حالتی تعجب زده به قیافهاش میداد. رنگ موها مشخص نبود. احتمالاً خرمایی. با فرق از وسط باز شده و فر شش ماهه. لبها غنچه بود. لیلا فکر کرد «خط لب کشیده.»
کتاب را گذاشت روی پاتختی. چراغ خواب را خاموش کرد. بالش را کشید زیر سرش و فکر کرد «نیامد.»
خواب میدید با مادرش و علی نشستهاند توی پیتزافروشی نبش خیابان مدیری. مادر لباس کرپ دوشین صورتی پوشیده و فر شش ماهه دارد. علی پلو خورش قیمه میخورد. مادر به کرم دومان جلوش نگاه میکند. خرمگسی دور میز میچرخد. اول آرام، بعد تند وتندتر. بال چپ خرمگس میگیرد به کاسه قیمه و خورش میریزد روی شلوار علی. لیلا میخندد. بال راست خرمگس کرم دومان را برمیگرداند روی لباس صورتی مادر. لیلا میخندد. از خواب که پرید هنوز میخندید.
*
توی پیتزافروشی نبش خیابان مدیری حمید بطری نوشابهاش را بالا برد. «به سلامتی همهی لکههای دنیا!»
رؤیا خندید. علی پیتزا گاز زد. پیشخدمت که صورت حساب آورد، لیلا دست دراز کرد.
*
لیلا گفت «این که نشد زندگی، باید تکلیفمو روشن کنی.» رؤیا سفارش کرده بود «داد بزن!» ولی لیلا داد نزد.
علی صندلی را عقب زد و پا شد، کاسهی آش رشته را از روی میز ناهارخوری برداشت، چند لحظه زُل زد به لیلا. بعد کاسه را برگرداند روی رومیزی. «تکلیفت روشن شد؟ ببینم این یکی رو چه جوری پاک میکنی.»
لیلا به کود رشته و نخود و لوبیا وسبزی روی رومیزی کتان زرد نگاه کرد.
علی کتب وبارانیاش را برداشت. لیلا از جا تکان نخورد. صدای به هم خوردن در آپارتمان که آمد نفس بلندی کشید و از پنجره به بیرون نگاه کرد. پای درخت چنار سگی پارس میکرد. بالای درخت گربهای سر وصورتش را میلیسید.
*
رؤیا دستهاش را قلاب کرده بود پشت سر و دراز کشیده بود روی تختخواب. «هشت نفر دیگه هم اسمنویسی کردم. فکر کردم توی آپارتمان جدیدت جا بیشتر داریم، میتونیم دو تا کلاس اضافه کنیم.»
لیلا لباسهاش را تک تک از گنجه درمیآورد، تا میکرد میگذاشت توی چمدان باز روی زمین.
رؤیا چهار زانو نشست. «فردا باید برم تخته سیاه و صندلی بخرم.»
لیلا دامن گلدار زردی را از چوب رختی درآورد، تا کرد گذاشت توی چمدان.
رؤیا نشست لبهی تخت. «پارچه هم باید بخریم. گفتی کتون و ابریشم و دیگه چی؟»
لیلا یقهی کت مردانه را روی چوب رختی صاف کرد. بعد لباس راه راه سفید و سیاهی را تا کرد گذاشت توی چمدان.
رؤیا پا شد ایستاد و به لیلا نگاه کرد. «باز که ماتم گرفتی؟»
لیلا سرش را کرد توی گنجه. طرف راست لباسهای علی بود، طرف چپ چوبرختیهای خالی. سرش را بیرون آورد. در گنجه را بست. خم شد در چمدان رابست. از پنجره به بیرون نگاه کرد. توی خرابه سگی ایستاده بود کنار تولههاش و به سگی چند قدم آن طرفتر پارس میکرد.
رؤیا گفت «حاضری؟»
لیلا گفت «حاضرم.»
زویا پیرزاد - مجموعه داستان "سه کتاب"
نظرات () چند وقتی می شد که پنل ضبط ماشینم خراب شده بود ، بابا زنگ زد به دوستش که برم پیشش و یه ضبط نو واسم ببنده .
با اشک و آه و ناله و شیون و فغان (اصولن زیاد خوشحال نیستم وقتی که مجبورم یه چیزی که دارمو دوباره برم بخرم !) صبح رفتم بانک پول گرفتم و با روژین رفتیم لپ تاپمو که خراب شده بود و داده بودیم دوستمون زحمتشو بکشه رو بگیریم و بریم سراغ ضبط!
رفتم بالا لپ تاپو بگیرم ، روژین تو ماشین بود ، وقتی برگشتم بهترین خبری که می شد اون موقع داد رو بهم داد : ضبط ماشینت درست شد:))
انقدر خوشحال شدم که اگه می گفت بابانوئل برات یه ضبط نو اورده انقدر شاااد نمی شدم !
دیدیم حالا که پولو گرفتیم ضبط هم که نمی خوایم so بزن بریم خریـــــــــــــــد :)
نزدیکی های پاساژ مورد نظر یه پرشیا سفید اومد جلوی ماشینمون و باور کنید باور کنید باور کنید با بیستا داشت تو لاین 3 رانندگی می کرد!
حتی وقتی بچه بودم هم از "قطار بازی " خوشم نمی اومد ، دلم نمی خواست " دودو چی چی کنان " قطار طوری پشت سرش برم خب!
کسانی که تو ماشین کنار دست من نشستن و رانندگی منو دیدن می دونن که توی رانندگی فقط و فقط یک چیز می ره رو مخم اونم اینه که راننده ی ماشین جلویی(با اینکه ماشین جلوش نیست ) آروم بره !
القصه ، ما اول یه 2 تا بوق براش زدیم دیدیم نخیـــــــــــــر رفیقمون اصلن تو باااغ نیست ، گرفتیم از اینورش ، سبقت گرفتیم رفتیم جلوش ( همزمان با همه ی اینا درحال مرور خاطراتمون بودیمو به صورت هر هر و کر کر می خندیدیم )
آقا ما رد شدیم ، نگو این داداشمون خیییییلی بهش برخورد! اول سرعتشو زیاد کرد ، بعد یه دستی کشید که فک کنم رد لاستیکاش حک شد کف خیابون ! بعدشم اومد سبقت بگیره (که خب البته بیشتر رید!) وقتی رد شد گوشه ی سپر عقبش کشیده شد به گوشه ی سپر من . همزمان با این اتفاقا هم همینطور داشت داد می زد و فحش می داد ! و بعدشم همونطور در حال فحش دادن سرعتشو داشت بیشتر می کرد که بپیچه به بازی !
گفتم بزن کنار زووووووود!
وایسادیم ، جفتمون پیاده شدیم شروع کردیم به داد و بیداد کردن سر هم ! دیدم یارو بیخیال نمیشه منم که اصلن یه درصد فک کن که کم بیارم ! زنگ زدم افسر بیاد ، بعدشم نشستم تو ماشین درا رو قفل کردیم ضبطمونو ( که تازه درست شده بود ) روشن کردیم و به مرور خاطرات ادامه دادیم ، پسره هم " اعصاب ندار طوری" نشست تو لگن مبارکش!
بعد ده دقیقه ماشین پلیس اومد ، پسره اومد زرنگ بازی دربیاره زودی پیاده شد و همونجور داد زنان رفت طرف افسره !
اما من ... به صورت خیلی شیک ... خرامان طوری ... با آرامش کامل .... نرفتم طرف افسره ( چون خودش داشت می اومد) ایستادم تا بهم برسه ( حالا پسره هم همچنان داره دااااد می زنه و فحش می ده )
من : سلام جناب سروان ... عصرتون به خیر .. خسته نباشین .
جناب سروان : سلام دخترم ... شما هم خسته نباشین ...
پسره : #$#%$@##$@&&*)&= داد و هوار همراه با فحش سر من !
جناب سروان : آقا یه دقیقه ساکت ببینم چی شده ! (رو به من ) : بفرمایین چی شده ؟
من : جناب سروان ما داشتیم تو لاین 3 می رفتیم که این آقا اومدن جلومون ، سرعتشون کم بود براشون بوق زدیم توجهی نکردن ، ازشون سبقت گرفتیم ، ناراحت شدن اول یه کم حرکات نمیاشی انجام دادن بعدشم با سرعت خواستن از ما سبقت بگیرن که نزدیک بود ما رو هل بدن توی گارد ریل .
پسره : %$&%)*^*%#@@ = شما ها واسه من بوق زدین بعدشم به من خندیدین !!!
من : من با شما صحبتی ندارم برای جناب سروان جریانو گفتم هر تصمیمی ایشون بگیرن همونه !
جناب سروان : :)) ( به حال ِ " خر کیف طوری")
پسره : **&)(*)(&^%$#!#$______________________-
جناب سروان یه نگاهی به سپر ماشین پسره انداخت بعدم یه نگاهی به ماشین من بعدشم به پسره گفت معلومه می خوای اذیت کنیاااا ! این خانوم اگه زده بود به شما باید از ماشین خودشم معلوم می شد ، چه جوریه که فقط ماشین تو خط افتاده ؟؟؟ سوار شو برو زوود!
من : :))))))))))
پسره (همچنان ) : &^^&*#$@!!!!
من دوباره خیلی شیک سوار ماشین شدم زودتر از همه راه افتادم ، از کنار ماشین پسره که رد شدیم هنوز داشت با داد و هوار فحش می داد!!!
اعصاب نداری نشین پشت فرمون خــــــــــــــب!
بیچاره ! فکر کرد الان کم ِ کم یه بیست سی تومنی می چاپه ! آخــــی:)
بعضیا انقدر حرصم می دن : اونایی که هیچوقت نیستن ، بعد یهو یه جایی می بیننت یادشون می افته تو هم هستی ، شاکی می شن که چرا زنگ نمی زنی و ... بعد یکی دوروز هستن بعد دوباره غیبشون می زنه !
من الان دو تا پالتوی رنگی خوشگل دارم ( به لطف روژین که منو برد خرید) یه دونه سرخابی ، یه دونه هم بنفش !:)
حالم خوووووبه :) خیییلی خووووب !
این پست برای بار سومه که تایپ می شه ! قدرشو بدونین :)))
نظرات () یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیشکس نبود ...
یه روز همسایه ی خوب و آروم و مهربون ِ طبقه ی بالای ما اسباب کشی کرد و رفت یه خونه ی دیگه . بعدش یه خانواده ی ... اومدن طبقه ی بالای ما ، به جای اون قبلیا .
تا اینجاش به ما مربوط نمیشه ،
و قائدتن تو این بلاگ چیزی که به ما مربوط نشه به هیچکس دیگه هم مربوط نمیشه .
بهرحال!
این دوستان اومدن ، اومدن ، اومدن .... نمی دونم چرا این پروسه ی اسباب کشی اینا تموم نمیشد ! به اندازه ی " قصر پیترهوف " وسیله جا دادن تو این یه وجب جا!
بعد حالا این دفعه نوبت رسید به چیدمان "قصر" !!!
خب باشه بچین ! ولی چرا ساعت کارتون از 11 شب شروع میشه آخه ؟
بعد ، یه پیشنهاد دارم واستون : میشه اول تصور کرد یا طراحی کرد بعد مبل رو به صورت " قیـــــــــــــــــــــــــــــــــــژژژژژژ" طوری کشید رو سرامیک . هان؟ نه؟ دلت نخواسته؟ حال نکردی با اسکیس و اینمجینیشن؟ هر جور راحتی خب ! ولی بزار صُب لااااامصصصصب!
ببین یعنی شمردم 37 بار در یک شب این مبلها رو کشید کف این سرامیکا .
کاشکی فقط این بود . یهو از اینور سالن به اونور صدا میومد : گرومب گرومب گرومب گرومب گرومب گرومب گرومب گرومب گرومب گرومب گرومب گرومب !
نمیدونم بالابلندی بازی می کردن باهم؟ دست رشته بود ؟ چی بود ؟ نفهمیدم !
مامانم دیشبش رفته بود بالا گفته بود خانومه گفته بود دلمون می خواد ، همینه که هــَ!
امشبش قرعه به من افتاد منم که اعصاب ندار ...... رفتم بالا.
اولن زنگ که زدم سه تا بچه ی قد و نیم قد از زیر دست و پای مامان و باباهه دوییدن بیرون زل زدن به من ! (تازه فهمیدم اون گرومب گرومب ها صدای چی بود )
تا اومدم ازشون بپرسم این وقت شب(ساعت دیگه حدودن 1 بود) شماها چرا بیدارین مامان و باباشون با هم اومدن دم در . تازه 3 تا آقای دیگه با یه خانومِ پیر هم توی راهرو پشت سرشون بودن !
من : ببخشید دیروقته میشه کارهای پرسرو صداتونو بزارین واسه صب ما می خوایم بخوابیم .
خانومه : واااااااااا ! یعنی می فرمایین من "سکانس زندگیمو" همینطور نگه دارم تا صب که شما بتونین بخوابین؟
آقاهه: ....
من : منظورتون از "سکانس" ، "راکورد ِ" دیگه؟
خانومه : (تقریبن با جیغ) من نمی تونم "سکانس زندگیمو" همین شکلی نگه دارم به خاطر شما !!!
آقاهه:...
من: خانوم عزیز ما کارمندیم ، صب تا عصر هر کاری دلت خواست با "سکانس زندگیت" بکن ، نوکرتم الان بزار بخوابیم !
آقاهه: ...
خانومه: نمی خوام ... من دلم می خواد الان خونمو بچینم !
آقاهه:...
(ری اکشن بقیه رو هم ندیدم چون خانومه درو کوبید به هم !)
من : |:
اما من بیدی نبودم که با این بادها بلرزم . رفتم توی آسانسور و به جای اینکه طبقه ی خودمونو بزنم ، طبقه ی مدیر ساختمونو زدم !
وقتی که ده دقیقه بعد هیچ صدایی از بالا نمی اومد به خودم افتخار کردم :)
البته اون گرومب گرومبا هنوز هم ادامه داره کماکان از 6 صب تا 2 شب !
.
تا به حال براتون پیش اومده اینکه یه نفر زل می زنه تو چشمتون و بهتون دروغ می گه ، می دونی داره دروغ می گه ، منتظری یه جا پلکش بلرزه ، خنده ش بگیره ، دماغشو بخارونه ،... ولی لامصصصصب انقدر حرفه ایه ... انقدر "یک عمر" دروغگویی رو تمرین کرده که هیچکدوم از این نشونه ها رو نشون نمیده . در حالی که شواهد دروغ گفتنشو داری می بینی باز هم با خودت فکر می کنی نه خب شاید من اشتباه می کنم!
اما خودت بهتر از هر کس دیگه می دونی که داری خودتو گول می زنی .
پیش نیومده؟
مگه میشه!!!
آی دونت بیلیو ایت ! نو وی!
ولی واسه من پیش اومده . اسم نمی برم رفیقمون شرمنده نشه "احیانن!!!"
.
اینم بگم برم سر درسم :
من اگه زیاد نمیام ، اگه دیر به دیر آپلود می کنم فک نکنین حواسم بهتون نیستا !
حواسم به تک تکتون هست ، حتی اگه بعد از اینهمه دفه که گفتم بازم بلاگو بخونین و نطرتونو همینجا ننویسین و بیاین به خودم بگین بازم ممنونم که می خونید منو :)
فعلن مخش دارم ، ولی تا دوماه دیگه تموم میشه بازم زود زود میام . :)
نظرات () یه روزی ، وقتی پیر شدم میشینم کنار شومینه رو این صندلیا که تکون تکون می خورن ... یه کتاب می گیرم دستم (احتمالن چیزی هم نمی بافم چون هیشوخت خوشم نیومده ) ... نوه هام می شینن دورم ، بهشون می گم همین مادر بزرگتونو که می بینین یه روزگاری نقاشی می کشید ... ،طراحی لباس می کرد ،تئاتر بازی می کرد ، یکی از فعال ترین بچه های دانشگاهی بود که خیلی از اینایی که الان می بینین تو تلویزیون و رو صحنه ی تئاتر و ... توی اون دانشگاه حتی یه دونه نمایشنامه هم نخونده بودن ... اونوخت نوه هام با ناباوری و بهت با چشمای گرد شده و دهن باز زل می زنن بهم و باورشون نمیشه که مادربزرگ فراموش شده شون یه همچین توانایی هایی داشته ...
حق هم دارن ... هیشکی باورش نمیشه ... منم بودم باورم نمی شد .
خلاصه که از وقتی می فهمن مادربزرگشون در جوانی چقدر فعال بوده براشون جذاب میشه که بیشتر بدونن ... ولی بازم باور نمی کنن که همین هیکل چروکی که جلوشون نشسته و کلن همیشه یا سرش تو کتاباشه و یا تو عکسای جوونیش اونوقتا چقدر آدم دورو برش بودن که فقط می خواستن بیان یه نگاهی بندازن و به به و چه چه کنن و بعدش دست دوست دختر یا همسر (به مراتب معمولی تر و ساده تر) شونو بگیرن و برن دنبال زندگیشون.
هیچ کدوم از این فسقلیا باور نمی کنن که با مادر بزرگشون مثل یه لباس قشنگ یا یه عروسک یا یه جنس تزئینی که توی ویترین مغازه می زارن و همه از ترس اینکه نکنه نتونن بخرنش فقط نگاه می کنن . رد می شن میرن یه چیز ارزونتر و ساده تر می خرن ، برخورد شده یه عمر!
همه شون تعجب می کنن وقتی می گم بهشون که من با وجود اون همه آدم که دورو برم بود تنهای تنها بودم ...
خلاصه می شینم واسشون می گم و می گم و می گم ...
به جای قصه های شاه پریون و جادوگری و جن و پری که هنوزم که هنوزه دارم خودمو باهاشون گول می زنم می شینم این داستانا رو واسشون می گم ... اونا هم نهایتن دو روز فکرشون مشغوله بعدش دیگه نمیان بشینن پای درددل مادر بزرگ دل شکسته شون ... چون حوصله شون سر می ره ... اونا هم مثل جوونیای مادر بزرگشون دوست دارن گول بخورن ...
نظرات ()
نظرات ()